حكيم زجاجى
633
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر او جمع شد هركه فرزانه بود * فراوان در آن قوم مردانه بود به بغداد اسحاق بد مير شهر * از آن بوموبر ملك او ديد بهر ز بغداد شد نامبرده به شام * برادر ورا بود قائم مقام در آندم كه بغداد بىمير شد * يكى مرد بينا بر پير شد به احمد چنين گفت كاى نامدار * پديد آمد امروز هنگام كار 110 برون آمدن را كنون جاى هست * برون آى كاندر دلت راى هست بر آن برنهادند مردان مرد * كه آيند بيرون به جنگ « 1 » و نبرد شبى تيره چون ديدهء مور و مار * بيندوده عالم به قير و به قار برون آمدند آن بزرگان دين * سه تن بود از آن نامداران گزين يكى زآن سه تن بود طالب به نام * كه بر جانب شرق بودش مقام 115 دويم بود هارون باجاهوآب * كه بودى به غرب اندرش خوردوخواب سيم احمد نصر والاگهر * كه چون او نبد مرد با زيب و فر ز نه جانب آندم برون آمدند * به رتبت ز گردون فزون آمدند غلط كرده بودند آن شب سران * نشستند از پاى بر هر كران گروهى از آن خورده بودند مى * نشسته به يكجاى باناىونى 120 ز مستى كه بودند خوابوخيال * زدند از بر طبل خندان دوال غرنبيدن كوس و آواى ناى * درآورد دلهاى مردان ز جاى چو بودند سرمست و خندان و شاد * زدند آن نى و طبل برهم زياد بسا سر كه از باده بر باد رفت * ز مى بر سر خلق بيداد رفت بدانست طالب كه مى خوردهاند * سوى طبل راه از غلط بردهاند 125 برون آمد از خانه شحنه چو شير * به پيرامن او سران دلير برافروخته شمع با مشعله * بيامد چنان تا بر مشغله چو پيدا شدند آن سواران ز دور * برآكند غوغا چو ظلمت ز نور سه تن زآنميان در ، گرفتار شد * بر ايشان جهان چون شب تار شد بفرمودشان زود والى ببست * كشيد از سر كين سوى چوب دست 130
--> ( 1 ) سك